هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
534
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
ديگر دمبهدم رعدوبرق و باران سختتر و شديدتر مىشد . [ شعر ] خروشى بركشيدى تند تُندر * كه موى مردمان كردى چو سوزن بجستى هر زمان از ميغ « 1 » برفى * كه گشتى گيتى تاريك روشن تو گفتى كز ستيغ كوه ، سيلى * فرود آرد همى احجار صد من لابّدا دل به اقامت نهاديم . از روزن [ ه ] هاى « خشنخانه » مانند « غربال » آب مىريخت . « كيك » و « پشه » هم از قطرات باران و ريگهاى بيابان بيشتر بود . نصفشب ، صاحب منزل كه كورى روشندل بود ، آمد و گفت اينجا ناامن است [ و ] نبايد احتياط [ را ] از دست داد خلاصه ، شب قدر بر من [ مانند ] شب قبر گذشت و تا صبح بيدار بودم . آن روز نيز در آنجا مسكن نموديم . [ دالكى ] 2 ساعت به غروب مانده ، از خوشاب حركت كرده ، شب بيست و چهارم [ رمضان 1309 ه . ق . ] وارد دالكى شديم . مكارى دور از آبادى بار انداخت . چون خسته بودم ، خوابيدم . بيدار كه شدم ، ديدم آفتاب بلند است و هوا گرم . بارها [ را ] كه اسباب انگليسى و آهن بود ، از سه قسمت روى هم گذاشتند و سايبانى [ در ] بالايش برپا كردند و قالى كوچكى در آنجا انداختند . روز را در آن تنگنا به سر بردم . فى الواقع در « قفس آهنين » بودم . آفتاب همچون كورهء حدّاد مىتابيد . اگر مىنشستم ، سرم به سقف مىخورد و اگر مىخوابيدم ، نمىشد پا [ را ] از گليم خود درازتر كشيد . خيلى بد گذشت . اينروز در دالكى با آن شب در خوشاب برابرى مىنمود . الحق ، آن شب و اينروز ، تلافى و تكافو شبهاى تماشاى « سركس » و روزهاى تفرّح باغرانى و تماشاگاهها را كرد . افسوس كه در دفتر عُمرم ايّام * آنرا روزى نويسد ، اينرا
--> آن پاشند ، تا نسيم خنك به درون آيد . ( فرهنگ فارسى معين ، 2 / 1020 ) . ( 1 ) . ابر .